تبليغاتX
دختر دوست داشتنی

دختر دوست داشتنی
دلتنگیم را آه ،ترانه ای بیش نیست
غزل خداحافظی دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 1:29

چه سرابها دراين کوير عطشناک هرلحظه مرا به سوي خود کشانده اند

        و هر بار بيشتر بر عطشم افزوده اند.

چه غمبار است اينروزها کويرم و

                                  چه سرد است و بي روح که حتي شن بادي

                                               از جوار تنهاييم گذر نمي کند.

  .... تواني نمانده....

چقدر دويده ام و هرگز نرسيده ام.

گويي هرچه بيشتر ميدوم دوررميشوم از مقصد.

                 وتو چه نزديک مي نمايي.

انگار سالهاست دويده ام که اکنون ناي نفس کشيدني نمانده

و خميدگي زانوانم چقدر به زمين نزديک است.

و آفتاب کويري چه بي رحمانه  به ستيز با تن خسته ام بر خاسته.

                                 ـ  چقدر خسته ام ـ

و اينهمه فاصله پشت طاقتم را خميده کرده است.

تشنگي امان از کفم ربوده.

چقدر تشنه ام

                     تشنه ي يک جرعه ديدار...

چشم به کوره راهها ميدوزم هرشب

که شايد از غبار راه برسي و دستانت سايبان خستگيم شود.

ايکاش برگردي و دستان سردم را بگيري تا از سطح خاک بر خيزم.

......واکنون در انتظار آمدنت چشم برهم مينهم هرشب

غربت مرا کوچه هاي شهر تو خوب ميشناسند...

چقدر وزيده ام به شاخسار درختهاي پاييزي ات تا برگباران شوم از بارش خاطره ها...

چقدر لغزيده ام به ديوارهاي شهر تو غريبانه...همچون سايه ي يک هيچ سرگردان....

وگونه هايم خيس ميشود مدام....

ودست نوازش هيچ بادي نميتواندگونه هايم را خشک کند...

ببين مرا که هرروز در بينهايت انتظار قدم ميزنم و ستاره ميفشانم به خاک....

ببين مرا که ارتعاش تنهايي دستانم تنهادر حضور توآرام ميگيرد...

وقطرات اشکم راببين که به پايت خيس ميچکدوغربت کويريت راطراوت ميبخشد...ومن

هر لحظه غريبا نه تر ترک ميخورم و به شکستن نزديکتر ميشوم....

ببين مرا که ساقه ي نگاه انتظارم تا دريچه ي نگاه تو امتداد يافته وساقه ي خشک 

دستانم طراوت دستان تورا ميطلبد...

ببين مرا که اينروزهاتشنگي امان از کفم ربوده...

و اين روزها مدام راه ميروم و قدم ميزنم وستاره ميبارم...

وباز قدم ميزنم و قدم ميزنم و باد ميوزد و ياد نگاه تورا

 به شهر خاطراتم ميباراند....

نوشته شده توسط لیلی | موضوع: | لينک ثابت |

 
Copyright © 2006 - Site bus: لیلی & Designer: