تبليغاتX
دختر دوست داشتنی

دختر دوست داشتنی
دلتنگیم را آه ،ترانه ای بیش نیست
غزل خداحافظی دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 1:29


بهار تولد دوباره ي طبيعت است

سلامتي و سرور و سعادت و سيادت و سخاوت و سربلندي و سرافرازي را براي هفت سين زندگيتان آرزومندم .

هميشه بهاري باشيد

 

 

در خود مي نگرم که ترکيب عقل و احساس،

 

                                       چگونه عاجزانه تو را مي خواند...

 

در جهاني که لحظه لحظه از بار محبتش کاسته مي شود،

 

                                         جز تو کسي دردم را نمي داند...

 

     نازنينم...

 

    مي خواهم هميشه از تو بنويسم

 

                             بي آنکه در جستجوي قافيه باشم

 

                                              بي آنکه واژه ها را انتخاب کنم...

 

          مي خواهم چشمهاي خيسم را آنقدر به جاده بدوزم

 

                                          تا از پس ِآن بيرون بيايي...

 

         مسافر  روياي ِمن...

 

                     چشمهاي ِخيس ِ من، فقط به نم نم  باران سلام ميکند...

 

                          تنها با ياد توست که هر شب به آسمان دل مي بندم،

 

                                         به اينکه بالاخره روزي تو را از نزديک خواهم ديد....

 

                                         بخوان، بيشتر بخوان، احساس ِتازه ي مرا....

 

                             امروز يه چيز تازه فهميدم ،فهميدم که اشکهايم مال ِتواند... !

 

                                هر جا که هستي ........... ،بهانه ي قشنگ ِاشکهاي ِمن.....

 

آري،اکنون شروع يک پايان است.

پايانِ با تو بودن و شروع بي تو سرودن.....

و چقدر شيرين است و زجرآور، چنين شروعي و چنان پاياني.....

و حال من مانده ام و انتظار و انتظار و انتظار....تا شايد شعله هاي وصالي ديگر،قهقهه هاي يخ بسته ي مرا عاشقانه به بازي گل و شعر و شکوفه دعوت کند.

نميدانم چرا قانون عادت،در هندسه ي مجهول روحم، اعتباري ندارد و هر روز التهاب سرد فراق، روزمرگي ِ تشنه ام را حريص تر ميکند.

آري، فلسفه ي خشن فراموشي در گنجينه ي عواطفِ من،ناخودآگاه طرد شده است.

پس اي ديوارهاي چيني افسونِ پيروزي تان را به رخ سادگي ِ من نکِشانيد که:

بيد شادماني ِ من با باد شکوه هاي شما نمي لرزد.

 


ادامه مطلب>>>
نوشته شده توسط لیلی | موضوع: | لينک ثابت |

من با این خاطرات زنده ام چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 14:47

با زندانبان عشق دست خداحافظی دادم و راهی صحرای دلم شدم

گوشه ای از دلم زیر تازیانه سوزناک آ فتاب خاطرات گذشته دربند بود

گوشه ای دیگر رنگ زیبایی به تن داشت

من بودم و آن دو احساس متفاوت که هر کدام مرا به آغوش میکشید

من بودم و فریادهای دل و عقل

من بودم و اشک و آغوشی که باید یکی را انتخاب می کردم

صدای آینده را میشنیدم که:

مگر تو نمیخواهی از این همه اسارت و درد رهایی یابی؟

تو همان نبودی که  برای گریز از خاطرات  تلخ گذشته ات میگریستی؟

تنها چند برگ از تقویم خاطرات گذشته ات باقی مانده

تنها چند صباح باقی مانده که غصه های گذشته از خانه دلت رخت بندد

و نوید های شیرین جایگزین اندوهایت شود مگر

تو  بیقرار گم شدن عشق نبودی و امروز برای بدرقه جدایی از گذشته ات نیامده ای؟

سرگردان و مبهوت که تنها چند ورق از زندگی عاشقانه ام باقیست

و تا پایان آن اندک زمانی است که چه زود سپری میشود

ناله غم انگیز روزهای گذشته ام را شنیدم

چرا ساکت مانده ای؟

اگر مرا انتخاب کنی باز تو باید برگردی به زندان عشق و در اسارت انتظار بمانی

انتظاری که سرانجامی ندارد و خود نیز خواسته ای

غمهایی که انتهایی ندارد و باز نیز پذیرفته ای

اشکهایی که زمان نمیشناسد

آتش دردی که جاودانه هست و حاصلی جز سوختن ندارد

عقل برای رهایی بیداد میکرد

دل گریان و بیقرار بود و آشیانه عشقی را که به چه سختی  ساخته بود رها نمیکرد

صدای بغض میان حنجره ام شکست

نمیخواهم از خستگی راه مشقت بار عشق بگویم هر چند که گاهی ناچار میشدم

در جاده های تنهایی دلتنگیهایم را در گذرگاه زمان به توقف وا دارم

اما.......

در برابر بازیچه ناملایمات چون کوه مستحکم بودم وهمه مصائب لحظه های

بیقراری دلم را با شکیبایی پشت سر  گزاشتم

دیدگانم  را پشت حلقه های اشک مخفی نمودم  تا بیانگر درد دلم نباشد

قلبم فریاد ها  داشت

صدای شکستن دلم را در گلو حبس کردم که مبادا راز غمم بر ملا شود

روزی که دل در گرو عشق نهادم به قدمهای تلخیها بوسه زدم

آغوشم را برای دردها گشودم و غم  را به دلم تبریک گفتم

وقتی دلم مالامال از عشق شد به استقبال غصه رفتم

و قلبم  رامیزبان منتهای عشق کردم

چندین سال است که با این خاطرات محرم شده ام و

با همه خواسته های دردآورش مونس گشته ام

من با این خاطرات زنده ام و...........

 

 

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین 

اگه شود ز رنج من و عشق پاک من 

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک ما 

 

 

نوشته شده توسط لیلی | موضوع: | لينک ثابت |

 
Copyright © 2006 - Site bus: لیلی & Designer: