تبليغاتX
دختر دوست داشتنی

دختر دوست داشتنی
دلتنگیم را آه ،ترانه ای بیش نیست
اعجاز نگاه تو مرا شاعر کرد دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 23:12


وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم

 

وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت

 

وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد

 

وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم

 

وقتي كه براي آخرين بار از ........... عبور كردي روح من هم پر كشيد

 

ولي من  به خودم اميد داده ام

 

به خودم وعده دادم كه تو......

 

ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم

 

خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد

 

خودم حس كردم كه ديگر كسي نمي تواند مثل او را دوست داشته باشد

 

من بی ریا دوستت داشتم 

 

درست مثل قاصدك

 

آري قاصدكم رفت و من هم  تنها شدم

 

قاصدكم رفت وسرای آرزوهايم خراب شد

 

قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت

 

به راستي بعد تو چه بايد مي كردم

 

من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد

 

نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد

 

وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت

 

وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت

 

وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم

 

كه چرا باز هم توان ديدن را دارند

 

از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد

 

از وقتي كه رفتي ديگر توان نوشتن را هم نداشتم

 

مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد

 

تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو

 

از وقتي كه رفتي ديگر چشمام نتوانست غير از تو روياهاش تو را ببينه

 

از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد

 

مدام بهانه تو را مي گرفت

 

به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته

 

ولي ساده دل قبول نمي كرد

 

هجران تو را باور نداشت

 

مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد

 

براي همين مي گفت كه تو هم هستي

 

از چشمانم متنفر بودم

 

مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم

 

ازشون متنفر بودم

 

آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي

 

و گفتي .....................

 

فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند

 

نمي دونم شايد دوامشون تو عشق خيلي بيشتر از .......

 

شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن

 

شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده

 

آره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده 

 

از وقتي كه رفتي خورشيد باري من از سمت مشرق طلوع نمي كند

 

از آن زمان كه تو از باغ دلم کوچ کردی ديگري هيچ بهاري به سراغ دلم نيامد

 

ديگر بلبلان در اين باغ شوق آواز خواندن ندارند

 

ديگر درختان خسته باغ دلم شكوفه نمي آورند

 

اي عزيز دل

 

خورشيد و زمين و بهار و بلبلان و درختان يكصدا تو را مي خواهند

 

و من خدا را در هنگام هر اذان براي آمدنت دعا مي كنم

 

و زمزمه مي كنم

 

اي بهترين،  زيباترين و عزیزترینم برگرد

 

اما تو صداي زمزمه آنها را نمي شنوي قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا

 

شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه

 

دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم

 

 

 

انروز هم هوا ابري بود و من ناگزيرانه نفس مي کشیدم            

    کوچه ها پر از واژه هاي فرق بودند و ديدگانم پر از حلقه هاي اشک....

   عاقبت تو نيز مسافر شدي!  

    درد غريب غربت تو را نيز فرا گرفت و من شدم دلتنگ ترين ادم دنيا........

    ( با ارزوهايي که در تنهايي هايم تشييع مي شوند و نيز با فريادهايي پر از التماس در دالانهاي          

     پر پيچ و خم و تاريک روزگار)

    نسيم مي وزد و من فرسنگها به دور از تو با خاطراتي پر از سکوت بي صبرانه لبريز حس ديدارم.

        (( ولي افسوس که تو نيستي تا بودن را باور کنم))

 


 

کم کم اعجاز نگاه تو مرا شاعر کرد

ناز چشمان قشنگ تو مرا شاعر کرد

من الفباي جنون هيچ نمي دانستم

قدم اول راه تو مرا شاعر کرد

گر چه دلبسته ي خورشيد نبودم ليکن

صورت ماه تو مرا شاعر کرد

باورم نيست که از خويشتن غزلساز شدم

خنده ي گاه به گاه تو مرا شاعر کرد

من کجا؟ شعر کجا؟ خلوت و فانوس کجا؟

اري اعجاز نگاه تو مرا شاعر کرد

                      

نوشته شده توسط لیلی | موضوع: | لينک ثابت |

یا حسین مظلوم یکشنبه یکم بهمن 1385 20:25

 

                    

خواب ديدم مرده ام خواب ديدم خسته وافسرده ام
روي من خروارها از خاک بود
 واي قبر من چه وحشتناک بود
تا ميان گور رفتم دل گرفت
 قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود
 غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
ترس بود و وحشت تنها شدن
 پيش درگاه خدا رسوا شدن
هر که آمد پيش حرفي راند و رفت
  سوره حمدي برايم خواند و رفت
ناله ميکردم وليکن بي جواب
 تشنه بودم در پي يک جرعه آب
آمدند نزدم از راه دو ملک
 تيره شد در پيش چشمانم فلک
يک ملک گفتا بگو نام تو چيست ؟
آن يکي فرياد زد رب تو کيست ؟
اي گنه کار سيه دل بسته پر
نام اربابان خود يک يک ببر
گفتنم عمرخودت کردي تباه
نامه اعمال تو گشته سياه
ما که ماموران حق داوريم
اینک تو را سوي جهنم مي بريم
نا اميد از هر کجا و دل فگار
مي کشيدندم به خفت سوي نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد
ازجنان درهاي رحمت باز شد
مردي آمد از تبار آسمان
نور پيشانيش فوق کهکشان
صورتش خورشيد بود غرق نور
جام چشمانش پر از شرب طهور
گيسوانش شط پر جوش و خروش
در رکابش قدسيان حلقه به گوش
لب که نه سر چشمه آب حيات
بين دستش کائنات و ممکنات
بر سرش دستمال سبزي بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
کي به زيبايي او گل مي رسيد ؟
پيش او يوسف خجالت مي کشيد
دو ملک سر را به زير انداختند
بال خودرا فرش راهش ساختند
غرق حيرت داشتم اين زمزمه
آمده اينجا حسين فاطمه ؟
صاحب روز قيامت آمده
گوئيا بهر شفاعت آمده
سوي من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رويم خنده کرد
گفت: " آزادش کنيد اين بنده را
خانه  آبادش کنيد اين بنده را "
اين که اينجا اينچنين تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گريه کرده بعد شيرش داده است
اين که مي بينيد در شور است وشين
ذکر لالا ئيش بوده يا حسين
سينه چاک آل زهرا بوده است
چاي ريز مجلس ما بوده است
اين که در پيش شما گرديده بد
جسم و جانش بوي روضه ميدهد
تربتم مهر نمازش بوده است
اقتدا بر خواهرم زينب نمود
گريه کرده چون براي اکبرم
با خود او را نزد زهرا مي برم
در مرامم نيست او تنها شود
باعث خوشحالي اعدا شود
در قيامت عطر و بويش ميدهم
پيش مردم آبرويش مي دهم
آري آري هر که پا بست من است
نامه اعمال او در دست من است


نوشته شده توسط لیلی | موضوع: | لينک ثابت |

 
Copyright © 2006 - Site bus: لیلی & Designer: