تبليغاتX
دختر دوست داشتنی

دختر دوست داشتنی
اشکهای فرشته ای که هیچ وقت پرهای خود را از خدا پس نگرفت
امام رضا پناهم بده دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 17:13

 

اومدم  تا ببینم لحظه عاشق شدنو

                                          به دلم افتاده بود صدا زدید اقا منو

 

دل تنهام رو اوردم با یه دنیا دلخوشی

 

                                          کمتر از اهو که نیستم میشه ضامنم بشی

 

اومدم همسایه های پا پرت رو دون بدم

 

                                           دلمو تو دست بگیرم تا بهت نشون بدم

 

روبروی گنبدت سجده کنم سلام بدم

 

                                         خسته نیستم اگه من از راه دوری اومدم

 

بگم افتابی و عاشقم درست مثل جنوب

 

                                        با همون لحجه دریایی که میدونی تو خوب

 

 روبروت بی اختیار دوباره زانو بزنم

 

                                        میون گریه بگم غریب و در به در منم

 

تو رو شاهد بگیرم که با خدا حرف بزنی

 

                                       میدونم که دست رد باز به سینم نمیزنی

 

میدونم شفاعت بی منتت زبون زده

 

                                      به همین امید دلم به مشهد تو اومده

 

 

 

 

نوشته شده توسط H-S | موضوع: | لينک ثابت |

ماجرای عشق و دیوانگی شنبه هجدهم فروردین 1386 9:55

 

سلام به همه دوستای وبلاگ نویس

اسم من زهرا هست و از آشنایی با همگی شما دوستای خوب خوشبخندم

از این تاریخ به بعد مدیریت این وبلاگ به عهده من هست امیدوارم بتونم دوست  و همصحبت خوبی برای شما باشم

خوشحال میشم منو هم در بهتر کردن وبلاگم با حضور گرمتون یاری کنید

منتظر  کلام مهربانانه اتان هستم

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

زهرا .ص

نوشته شده توسط H-S | موضوع: | لينک ثابت |

غزل خداحافظی دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 1:29


بهار تولد دوباره ي طبيعت است

سلامتي و سرور و سعادت و سيادت و سخاوت و سربلندي و سرافرازي را براي هفت سين زندگيتان آرزومندم .

هميشه بهاري باشيد

 

 

در خود مي نگرم که ترکيب عقل و احساس،

 

                                       چگونه عاجزانه تو را مي خواند...

 

در جهاني که لحظه لحظه از بار محبتش کاسته مي شود،

 

                                         جز تو کسي دردم را نمي داند...

 

     نازنينم...

 

    مي خواهم هميشه از تو بنويسم

 

                             بي آنکه در جستجوي قافيه باشم

 

                                              بي آنکه واژه ها را انتخاب کنم...

 

          مي خواهم چشمهاي خيسم را آنقدر به جاده بدوزم

 

                                          تا از پس ِآن بيرون بيايي...

 

         مسافر  روياي ِمن...

 

                     چشمهاي ِخيس ِ من، فقط به نم نم  باران سلام ميکند...

 

                          تنها با ياد توست که هر شب به آسمان دل مي بندم،

 

                                         به اينکه بالاخره روزي تو را از نزديک خواهم ديد....

 

                                         بخوان، بيشتر بخوان، احساس ِتازه ي مرا....

 

                             امروز يه چيز تازه فهميدم ،فهميدم که اشکهايم مال ِتواند... !

 

                                هر جا که هستي ........... ،بهانه ي قشنگ ِاشکهاي ِمن.....

 

آري،اکنون شروع يک پايان است.

پايانِ با تو بودن و شروع بي تو سرودن.....

و چقدر شيرين است و زجرآور، چنين شروعي و چنان پاياني.....

و حال من مانده ام و انتظار و انتظار و انتظار....تا شايد شعله هاي وصالي ديگر،قهقهه هاي يخ بسته ي مرا عاشقانه به بازي گل و شعر و شکوفه دعوت کند.

نميدانم چرا قانون عادت،در هندسه ي مجهول روحم، اعتباري ندارد و هر روز التهاب سرد فراق، روزمرگي ِ تشنه ام را حريص تر ميکند.

آري، فلسفه ي خشن فراموشي در گنجينه ي عواطفِ من،ناخودآگاه طرد شده است.

پس اي ديوارهاي چيني افسونِ پيروزي تان را به رخ سادگي ِ من نکِشانيد که:

بيد شادماني ِ من با باد شکوه هاي شما نمي لرزد.

 


ادامه مطلب>>>
نوشته شده توسط H-S | موضوع: | لينک ثابت |

من با این خاطرات زنده ام چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 14:47

با زندانبان عشق دست خداحافظی دادم و راهی صحرای دلم شدم

گوشه ای از دلم زیر تازیانه سوزناک آ فتاب خاطرات گذشته دربند بود

گوشه ای دیگر رنگ زیبایی به تن داشت

من بودم و آن دو احساس متفاوت که هر کدام مرا به آغوش میکشید

من بودم و فریادهای دل و عقل

من بودم و اشک و آغوشی که باید یکی را انتخاب می کردم

صدای آینده را میشنیدم که:

مگر تو نمیخواهی از این همه اسارت و درد رهایی یابی؟

تو همان نبودی که  برای گریز از خاطرات  تلخ گذشته ات میگریستی؟

تنها چند برگ از تقویم خاطرات گذشته ات باقی مانده

تنها چند صباح باقی مانده که غصه های گذشته از خانه دلت رخت بندد

و نوید های شیرین جایگزین اندوهایت شود مگر

تو  بیقرار گم شدن عشق نبودی و امروز برای بدرقه جدایی از گذشته ات نیامده ای؟

سرگردان و مبهوت که تنها چند ورق از زندگی عاشقانه ام باقیست

و تا پایان آن اندک زمانی است که چه زود سپری میشود

ناله غم انگیز روزهای گذشته ام را شنیدم

چرا ساکت مانده ای؟

اگر مرا انتخاب کنی باز تو باید برگردی به زندان عشق و در اسارت انتظار بمانی

انتظاری که سرانجامی ندارد و خود نیز خواسته ای

غمهایی که انتهایی ندارد و باز نیز پذیرفته ای

اشکهایی که زمان نمیشناسد

آتش دردی که جاودانه هست و حاصلی جز سوختن ندارد

عقل برای رهایی بیداد میکرد

دل گریان و بیقرار بود و آشیانه عشقی را که به چه سختی  ساخته بود رها نمیکرد

صدای بغض میان حنجره ام شکست

نمیخواهم از خستگی راه مشقت بار عشق بگویم هر چند که گاهی ناچار میشدم

در جاده های تنهایی دلتنگیهایم را در گذرگاه زمان به توقف وا دارم

اما.......

در برابر بازیچه ناملایمات چون کوه مستحکم بودم وهمه مصائب لحظه های

بیقراری دلم را با شکیبایی پشت سر  گزاشتم

دیدگانم  را پشت حلقه های اشک مخفی نمودم  تا بیانگر درد دلم نباشد

قلبم فریاد ها  داشت

صدای شکستن دلم را در گلو حبس کردم که مبادا راز غمم بر ملا شود

روزی که دل در گرو عشق نهادم به قدمهای تلخیها بوسه زدم

آغوشم را برای دردها گشودم و غم  را به دلم تبریک گفتم

وقتی دلم مالامال از عشق شد به استقبال غصه رفتم

و قلبم  رامیزبان منتهای عشق کردم

چندین سال است که با این خاطرات محرم شده ام و

با همه خواسته های دردآورش مونس گشته ام

من با این خاطرات زنده ام و...........

 

 

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین 

اگه شود ز رنج من و عشق پاک من 

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک ما 

 

 

نوشته شده توسط H-S | موضوع: | لينک ثابت |

چهار رکعت نماز عشق جمعه چهارم اسفند 1385 23:3

خانه را با گلهاي سپيد مريم آراستم،تا وقتي مي آيي عطر گلها نوازشت کنند.پنجره را گشودم تا صداي گامهايت را بشنوم و برگهاي سپيد مريم را بوسه زدم، چون مي دانستم آنها را خواهي بوسيد...

وقتي خورشيد به حسادت مي نشيند،جهانم گوياي عشق تو نيست که با تو حرف بزنم.هنوز لطافت کلامت خاکستر زمانم را به تماشا نشسته است و چشمانت در خلوص ديدگانم شعله ور است.در حوالي کدامين چشم از طعم نگاهم پرهيز مي کني؟کجاي زمان ايستاده اي که صدايت رسالت بيداري است. کاش رطوبت قلبت سجاده ي چشمم باشد تا چهار رکعت نماز عشق را به جمالت اقامه بندم.هر چند اسطوره ي نبودنت طعم طلسم قصه هاست.در گرگ و ميش غروبي که دل بهانه گير است.باران صداي عشق سر مي دهد. سر مي گذارم بر حجم سبز دشت. بوي خيس علفزار مي پيچد و رويش هزار ترانه، اي دور مانده.کدامين آواز را سر دهم تا در صبحي که پنجره را مي گشايي، نسيم بوي خيس غريبه ام را عطرآگين خانه ات کنم

در بیابان خیالاتم٬ غرق تنهایی خود بودم که ناگهان گرمی دستانی را بر شانه هایم حس کردم.نگاهم به دو قرص سیاه افتاد که همچون شب تاریک بود.سلامم کرد و جوابش دادم.دست نوازشی بر سرم کشید و پرسید:این بغز برای چیست؟ همچنان صدا در گلو از ترس بر ملا شدن راز ٬ فرو مرده بود.لبخندی زد و دوباره پرسید:این بغز فکنده در گلو برای چیست؟ اینبار دل به دریای محبت او زدم و گفتم:گمشده ای دارم.پرسید:گمشده ات کیست؟ جواب دادم:خودم و عشقم

نگاهش را به بیابان دوخت و مشتی خاک از آن برداشت و آن را در آواز باد٬ به رقص درآورد٬باز پرسید:دانستی آن چیست؟گفتم:آری٬آن خاک رس است که نه جان دارد و نه جان می دهد.نه درختی از آن می روید و نه گلی.سپس گقت:تو خود را یافتی !

گفتم:عشقم چه؟ من هنوز گمکرده ی عشقم و برای یافتن آن سر به بیابان ها گذاشته ام.دوباره دست مهر بر سرم کشید و گفت:عشقت کیست؟گفتم:عشق من کسی است که هرگز او را با چشم ندیده ام حتی به خواب ٬اما هر آینه می پندارم که در کنار او هستم و او مرا نوازش می کند ٬ عشق من مرا با اینکه آلوده ام٬ باز خریدار مهر من است...

مرد سر به زیر انداخت و گریه کرد٬ چنان که خاک بیابان از اشک او سیراب گشت.پرسیدم:گریه کردن برای چیست؟لبخندی زد و مرا در آغوشش کشید وسپس گفت:تو عشقت را نیز یافتی .قطره ی اشک من٬چشمانم را آبیاری کرد و به خاک خشک بیابان افتاد٬ ناگه از خاک خشک بیابان٬ گل یاسی شکفت.در شگفت از رویش یاس بودم و عزم بر یافتن علت گرفته بودم٬نگاهم را به چشمانش هدف کردم ولی افسوس دگر چشمان او را نیافتم.دوباره من مانده بوده م و تنهایی بیابان واینبار ٬ یک گل یاس.فریاد کشیدم تو کجایی ای عشق!؟ از آسمان ندا آمد :من هر لحظه در کنار تو هستم و تو را نوازش می کنم٬ حتی در خواب...

 

نوشته شده توسط H-S | موضوع: | لينک ثابت |

روز عشق و مهرورزی چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 23:43

                                                                                                          

حتما شما هم هياهو و هيجان را در خيابان ها دیده اید. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله ميشود.شمع شکلات ادکلن و.. همه وهمه در جعبه های رنگی قشنگ همراه با کارت هایی که بر روی آنها جملاتی هم نوشته شده و حاکی از عشق و علاقه طرفین می باشد بازار داغی دارند . همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود آشنا نیستيم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است.

چند سالی بیش نیست که روز ۱۴ فوریه در تقویم جوانان ایرانی ؛ روز ویژه ای شده است. خصوصیتی که روزهای ملی و سنتی ما در همان تقویم ها از آن بی بهره اند. سده ، مهرگان ، تیرگان و ... شاید برای خیلی ها نام های غریبه ای باشنداما از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم که عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند. كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نماد و سمبلي براي عشق مي شود!"

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق وجود داشته است!

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي است! اين روز "سپندارمذگان" يا "اسفندارمذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندارمذ لقب ملي زمين يعني گستراننده، مقدس، فروتن است. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است .در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند که با نام آن روز و ماه تناسب داشت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ يا اسفندارمذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندارمذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.

                                               

نوشته شده توسط H-S | موضوع: | لينک ثابت |

اعجاز نگاه تو مرا شاعر کرد دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 23:12


وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم

 

وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت

 

وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد

 

وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم

 

وقتي كه براي آخرين بار از ........... عبور كردي روح من هم پر كشيد

 

ولي من  به خودم اميد داده ام

 

به خودم وعده دادم كه تو......

 

ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم

 

خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد

 

خودم حس كردم كه ديگر كسي نمي تواند مثل او را دوست داشته باشد

 

من بی ریا دوستت داشتم 

 

درست مثل قاصدك

 

آري قاصدكم رفت و من هم  تنها شدم

 

قاصدكم رفت وسرای آرزوهايم خراب شد

 

قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت

 

به راستي بعد تو چه بايد مي كردم

 

من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد

 

نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد

 

وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت

 

وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت

 

وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم

 

كه چرا باز هم توان ديدن را دارند

 

از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد

 

از وقتي كه رفتي ديگر توان نوشتن را هم نداشتم

 

مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد

 

تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو

 

از وقتي كه رفتي ديگر چشمام نتوانست غير از تو روياهاش تو را ببينه

 

از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد

 

مدام بهانه تو را مي گرفت

 

به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته

 

ولي ساده دل قبول نمي كرد

 

هجران تو را باور نداشت

 

مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد

 

براي همين مي گفت كه تو هم هستي

 

از چشمانم متنفر بودم

 

مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم

 

ازشون متنفر بودم

 

آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي

 

و گفتي .....................

 

فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند

 

نمي دونم شايد دوامشون تو عشق خيلي بيشتر از .......

 

شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن

 

شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده

 

آره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده 

 

از وقتي كه رفتي خورشيد باري من از سم